|
مامک و نی نی ها خاطراتی از یک مامک
| ||
|
دختر خوشگله مامان این روزها خیلی بامزس...حرفها میزنه که توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشه...کارایی می کنه که برامون جالب و هیجان انگیزه...ولی از همه مهمتر مهربونیشه که ادم و غرق لذت میکنه...
در اوج احتیاج کودکانش به محبت و اغوش ما وقتی داداشیش گریه می کنه دو دستی میبخشه چیزی و که تشنشه و هنوز ازش سیراب نشده... عروسک مامانش براش کلاس درسه...مثل دانشگاه... با اون به یاد میارم انسان و انسانیت پاک و زیباست...بخشش و محبت مثل دست و پا جزء وجود و هستی ادمه..اما چجوری و کجا از ادم دزدیده میشه خدا میدونه... به راحتی میبخشه....شیرین هم می بخشه نه با بغض و منت...با دوست داشتنش و جمله های قشنگی که بهمون میگه یاد اوری می کنه ذخیره محبت دیدنش کم شده... گاهی اوقات میبینم من چیزی بهش یاد نمیدم اونه که مثل خورشید تاثیر گرم و مستقیمی روی من و زندگیمون داره....کاش میشد بهترین باشم ...چون لیاقتش بهترینهاست اما من یک مادر ساده هستم که فقط می تونم ۳۰ ٪ لیاقتش براش باشم..اما اون بازم دوستم داره....بازم بهم اعتماد داره و اون جوری که دلت می خواد چشم بسته بهت تکیه می کنه و میزاره از اینکه هستی و داریش احساس زیبایی بهت دست بده و فکر کنی بی نظیری...چون عزیزی داری که بی نظیره... ژینای مامان تو برای من منحصر به فردی...تو بودی که اومدی و برای من و بابا اشکان خونواده رو هدیه اوردی...تو شدی دلیل خونواده ما...با رهامم هم کامل شدیم ...برای خودمون دنیایی داریم که گاهی حس می کنم تمام عمرم همین و می خواستم...گاهی تو داداشی کنار هم روی کاناپه نشستین و هر کدوم توی حال خودتونین..همیشه اون لحظه می گم باورم نمیشه که لیاقتشون و دارم..البته قربونتون برم این لحظات ارامشتون کوتاهه اما من می دونم با وجود تو بهترین خواهر و برادر دنیا میشین عزیزکم بدون که همیشه و همه جا توی همه حال عاشقتم
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 22:24 ] [ سلماز ]
پسرم دیگه نمیشه راحت به کارام برسم چرا؟ برای اینکه شروع کردی به کنجکاوی و تحرک از وقتی که تونستی به تنهایی بشینی دیگه کم کم داری بازی گوش میشی...الان سعی می کنی چهار دست و پایی کنی اما هنوز می ترسی که دستاتو از زمین بلند کنی و جلو بری...خیلی هم بی طاقتی مادر !!! تا یکم خسته بشی اه و فغانت به اسمون رفته!!!
حالا اگه خودت تونستی با خزیدنای مخصوص به خودت که اگه به سینه باشی عقبکی می ری یا اگه نشسته باشی یک چیزی شبیه خزیدن و پریدن به جلو میری!!! به چیزی که می خوای میرسی وگرنه داد و بی دادت به اسمون میره .دیگه سرت زیاد با خودت گرم نمیشه و اگه روی مود خوش اخلاقیت نباشی باید همش راه ببریمت یا زورکی بخوابونیمت...میدونی یک اهنگ گیلکی هست که موقع خواب برات میزارم و خیلی خوشت میاد و سریع ارامش می گیری و خوابت میبره...ژینا خواهر جونتم این جوری بود با موسیقی سریع خوابش می برد... عاشق اینه هستی و کلی جلوی اینه سر گرمی شاید بشه یک ساعتی باهات جلوی اینه بازی کرد... امروز بهت صبحانه میدادم بهت می گفتم به به و صبحانت و بهت میدادم تو هم تکرار می کرد..جالب بود که وقتی داشتم نهار ژینارو بهش می دادم می گفتی به به..حالا نمیدونم مرتبط بود یا هنر اتفاق بود.. می دونی به خوراک ژینا ناخونک می زنی...همراه اون می خوری حالا شده چند دونه برنج کلی هم کیف می کنی!!! صبح ها هم که قربونت برم ساعت ۷ صبح بیدار و حسابی با هم کشتی می گیریم و یک روز تو پشت من و به خاک می مالی که ۹۰٪ اوقات این جوریه و گاهی من میبرم و حالی به حولی تا ۱۰ میتونم بخوابم...می دونی مثله رویاست...خیلی حال میده...حالا نه خوابش اما ارامشش خیلی کیف میده...اخه قبلش هم بیداری هم بی قرار..بیشترم به خاطر کیپ شدن بینیت بیدار میشی حالا تا من قطره بریزم و راحت بشی کاملا بیدار میشی و اولش می خندی تا نیم ساعتی هم با خودت بازی می کنی اما بعدش دیگه حوصلت سر میره...منم که دیگه میمیرم برای یکم دیگه خواب...جالبه کشمکشمون...وقتی هم که بابا داره میره سر کار با لبخندا و خنده هات بدرقش میکنی.. می دونی خوش به حال باباتون...صبح با خنده های تو بعد از ظهر هم با اغوش ژینا و بوساش دم در... گاهی نوبت به من دیگه نمیرسه حتی مهلت سلام و خداحافظی هم بهم نمیدین...جالبه گاهی سرش تو خونه دعواس...یکی هست و به همه نمیرسه ولی خوب زور ژینا از همه بیشتره...اما شیطون تو هم خوب واردی و دوتا از اون خنده های نمکی یک دندونی به اشکان تحویل میدی و دلش و میبری!! هیچ وقت فکر نمی کردم اشکان بتونه کسی و مثله ژینا دوست داشته باشه اما مثل اینکه دنیا عادل تر از این حرفهاست و تو هم جای خودتو راحت پیدا کردی...
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 21:21 ] [ سلماز ]
هی توی این قسمت وبلاگم وقفه می افته اونم چون خودم از همه بیشتر به کمک احتیاج دارم...
خوب تا ۶ ماهگی رهام رسیدم و یک سری چیزا برام دوباره تجدید شده که بگم شاید کمکی باشه!! کلا که نوزاد پسر با دختر خیلی فرق می کنه...علاوه بر اینکه کلا بچه با بچه خیلی فرق داره... مثلا رهام خوش غذا و کم اطفاره غذا دادن بهش کلا یک ربع طول میکشه و تا اخر چیزی که ادم دلش می خواد و می تونه بهش بده... اما ژینا دق می داد ادم و تا ۵ قاشق می خورد و روزی که ژینا ۵ قاشق غذا توی هر وعده می خورد من روزم ساخته بود اما رهام بالای ۱۵ قاشق و به راحتی می خوره... عذاهاش از ۴ ماهگی شروع شد و از اول این جوری بود فهرستشون: اول با فرنی ارد برنج و اب و نبات بعد از ۱ هفته شیره بادام اضافه کردم که از ۱ قاشق شروع و به ۱۰ قاشق و بعدم به ۳ وعده رسید دوم سوپ مرغ با برنج بعد هویج و بعد سیب زمینی اخر هم جعفری که هر مرحله اضافه کردن ماده جدید ۱ هفته طول کشید و شد ۲ وعده در روز...اخر جای گوشت با مرغ هی عوض میشه الانم دیگه اگه وقت نباشه یا مهمونیه غریبه باشیم سرلاک گندم و شیر و موز... سوم توی فرنیش به جای اب شیر میریزم از ابتدای ۷ ماهگی و ۴ نوع غله (ارد گندمو برنج و جو ذرت) نون هم دستش میدم تا بکشه به لثه هاش و حالشو ببره... اب هم که اب جوشیده سرد شده میشه از ۴ ماهگی داد.... [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 0:9 ] [ سلماز ]
اشکانم؟! می دونی کفشام می خوان ازم خواستگاری کنن....
.................................................................................................................................. ژینا: ۱ مامان:۲ ژینا :نه نگو ۲ ....۱ (بعد اخم می کنه و بینیشو چین میده) وااااااااااااااای تو چقدر ترسویی ................................................................................................................................. داریم از توی ماشین لباسشویی لباسارو در میاریم بعد از اینکه یک بغل لباس برداشته با تعجب من و نگاه می کنه میگه: واااااااااااااااااااااااااای من سیندرلام تو مادر جون و درزیلایی....مااااااااااااااادر جون الان همه کارام و می کنم مادر جون... ............................................................................................................................... پوزیشن توی ماشین...دستگیره های شیشه های عقب ماشین برداشتیم و ژینا بین دوتا صندلی ایستاده منم میگم ژینا بشین مامان... ژینا: مااااااااااااااامانم... من: جونم ژینا :من خیلی دوستت دارم مامانم(یک لبخند شیرین چاشنیش) من: منم خیلی دوست دارم عزیزم ژینا : مامانم میشه لفطا شیشتو بدی پاییییییییییییییییییین من پشت گوشام مخملی میشه ...................................................................................................................................... ژینا:خواهرم؟ نه مامان تو خواهر داداشی هستی اون داداشته ژینا:داداشم؟ من با صدای مثلا بچه گانه: بعله خواهرم!!!!!!!!!!!!!! ژینا: داداشم تو بگووو من :چی بگم؟! ژینا با خنده : نیمیدونم تو بگو.... ..................................................................................................................................... توی جمع خونواده پدریش ژینا : اشکان ماله بابا محسنه..مامان فمه(فهیمه) مال بابا محسنه....مامان ماله اشکانه...ادا (ایدا) ماله منه بابا محسن: ایدا دختره منم هست ژینا با عصبانیت: نههههههههههههههههههههههههههههههه ماله منههههههههههههههههههههههههههه .................................................................................................................................... ژینا : مامان میشه من با خاله لیلا حرف بزنم من : اره مامانم ژینا تلفن و میزاره روی گوشش دهنی نزدیک دهنشه اما بلندگو از گوشش دوره: خاله لیلاااااااااااا سلام خوبی؟ خاله لیلا میگم خوبی؟ الو خااااااااااله؟چرا حرف نمی زنی خاللللللللللللللللللللللللللله!!!! حالا خاله لیلا داره اون طرف داد میزنه اما ژینا نمیشنوه و شاکی شده ...................................................................................................................................... ژینا بعد از اینکه داداشیشو هل داده مامانم از داداشی ببشید (ببخشید) بگم؟ من یکمم ناراحتم:بفرمایید!!! ژینا: داداشی ببشید این یک تصادف بود .................................................................................................................................... داریم طوطی پژمان و نگاه می کنیم...که توی قفسه ..طوطی یک صدایی از خودش در میاره ژینا با حالت یکم دلسوخته: مامانم داره می گه مامانشو می خواد... ....................................................................................................................................
[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 11:58 ] [ سلماز ]
مخصوص اقا رهام می خواهم بنویسم اما نمی دونم مگه میشه ژینا رو حدف کرد حتی توی خاطره نویسی..حالا ما سعی می کنیم...دلیلشم اینه که رهام پسرم دندون در اورده ۳ روزه نوک دندون چپ پیشینش زده بیرون و من و شامل گاز های کوچیک موقع شیر خوردنش میکنه...نیم وجبی خیلی هم خوشش میاد امروز اولین گام چهار دست و پاییش و برداشت..بعد دید نمیشه عین قورباغه جست زد و مارو منفجر کرد از خنده... پشت سر هم گفت ماما...بابا ...گو گو...بعدم زبون درازی کرد...خیلی با مزه شده ... متاسفانه دیگه از ژینا میترسه از بس که این خانوم خانوما پسرم و چلونده وقتی ژینا رو میبینه دستشاش و باز می کنه و داد میزنه و توی چشماش ترس قشنگ دیده میشه...یک جورایی شبیه اینه که تورو خدا بغلم کنین...حق هم داره...البته اکثر اوقات ژینا به خیال خودش داره باهاش بازی می کنه اما بدون در نظر گرفتن این که رهام از جنس پلاستیک نیست....یا فکر می کنه اگه هولش بده و بندازتش خیلی خنده داره...دائم باید یاد اوری کنیم که یواش یواش...تنها موقع هایی که از قصد میچلونتش وقتیه که دست و پاش و میکشه و می خواد من اونو بزارم زمین و خودش و بغلش کنم...خوب خیلی با هم تمرین کردیم که باهاش بازی کنیم و یادش بدم که چه جوری میشه با رهام بازی کرد اما تنها مال همون موقع که من پیششم بعدا دوباره روز از نو روزی از نو... غذاهایی که الان می خوره سرلاک برنج و سوپ مرغ یا گوشت به همراه سیب زمینی و هویج و جعفری و برنج...و فرنی برنج و حریره بادوم... یک شنبه هم باید بریم برای واکسن ۶ ماهگی ... و از همه مهمتر اینکه واقعا داره زود بزرگ میشه اونقدر که مراحل رشد ژینا برام طولانی بود مال رهام نیست...روزا که چشم به هم میزنم ظهر شده..تا نهار میخوریم و نفر اخر نهار خوردنش تموم میشه ساعت ۵ شده... به غیر از ۵ شنبه نهار و جدا جدا می خوریم اول نهار ژینا بعد رهام بعد خودم اشکان هم ۴ تا ۵ پیداش میشه و تنها نهار می خوره....جمعه ها هم که برنامه ثابتمون خونه مامان فهیمس هنوز کاری نکرده شب شده باید بخوابیم... همیشه می ترسیدم رهام و اونقدر که ژینا رو دوست دارم نتونم دوست داشته باشم...مخصوصا قبل از به دنیا اومدنش..اما حالا میبینم که ادم همه بچه هاش و واقعا به یک چشم میبینه و عشقش نسبت به هر دوشون به یک شدته....فقط الان حس حمایتم نسبت به رهام بیشتره....اونم که قربونش بشم من بلده چی کار کنه تا توی دل ادم خودش و جا کنه...نگاهاش عین زنجیر ادم و گیر میندازه...چنان نگاهی به اشکان می کنه که اونم ضعف میره براش...فکر نمی کردم بتونه مثل ژینا خودش و توی دل باباش جا کنه..اما میبینم که اشکان بی اختیار به سمتش میره و قربون صدقه های مدل خودش میره براش..نگم چی میگه بهتره وای بهترین قسمتش حموم کردن رهام هستش...عین حاج اقا ها لم میده توی وان و وقتی روش اب میریزم اه هایی از سر خوشی میکشه و برام اواز می خونه...دوست داره توی حمام سکوت باشه و وقتی شیر اب و میبندم کاملا عکس والعمل نشون میده وکلی با اب بازی لذت میبره ... عاشق لپ تاپ و تلوزیون و هر چی که ازش دور می کنیمش هستش...خودش و به زحمت نزدیک می کنه بهشون و یک جوری سعی میکنه یک کاری باهاشون انجام بده...و خدا می دونه از کف اتاق ژینا و موکتش چی دیده چون اونجا دراز می کشه و با خدش اقون باقون می کنه و سرش گرمه به خودش... و اینکه دیگه بازم اخر شبه مغزم کشش نداره...
[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 0:38 ] [ سلماز ]
سال نو همه مبارک این روزها زودی می گذره .. رهامم خیلی زود داره بزرگ میشه داره سعی می کنه روی ۴ دست و پاش بلند بشه و ۲تا دندونای چلوی فک پایینشم در شرف در اومدنن... ژینا هم کمی از لجبازیاش کم شده اما نه خیلی...ولی چون خیلی دخمل خوبی هستش میشه باهاش کنار اومد... ولی دوتا بچه کوچیک خیلی سخته خداییش...هر کدوم به تنهایی ماهن اما دوتایی باهم مدیریتشون عمر نوح و صبر عیوب می خواد... رهام که از اون بچه هایی هستش که هر مادی ارزوشو داره میگین نه بابا !!!! ملاحظه کنید ۹۰ ٪ اوقات این شکلیه
ژینا هم که همیشه عشقه من بوده...مهربون و دوست داشتنی..گاهی اوقات حرفهایی میزنه و کارایی می کنه که من و بابا اشکانش میمونیم.. چیزی که این روزها خیلی به چشم میاد اینه که غرق کارتوناش میشه و اونارو برای خودش عین نمایشنامه اجرا می کنه...البته مقدار کارتون دیدنش به یک دهم قبل رسیده کلا خیلی تلوزیون دیدنش کم شده...اما هنوز در لحظات رویایی کارتوناش غرق میشه... دیشب باباش روی کاناپه دراز کشیده بود اونم بدو اومد و پتوی خودشو اورد و روی باباش انداخت که سردش نشه...اشکانم تا نیم ساعت قربون صدقش میرفت... صبح از خواب بیدار شده میگه ..مامان من خیلی نا امیدم..میگم بمیرم من چرا مادر؟! میگه چون عمو بهروز نمیاد خونمون... منم موندم و زل زل نگاهش می کنم...وقتی عمو بهروز فوت کردن ژینا ۲ سالش بود از اون موقع ۱ سالی گذشته!!!! وقتی هم اوضاع وفق مرادش باشه میاد میگه مامانم هر چی تو بگی !!! خیلی هم دوست داره بره مهد و دائم اصرار داره که بره مهد...فقط من نمیتونم از چلوی چشمم دورش کنم...فقط به باباشون اعتماد دارم ...اونم دائم زنگ میزنم و چکشون میکنم...اصلا دست خودم نیست چنان استرسی میگیرم که مغزم از کار می افته!!! خوب اخر شبه منم خیلی خستم دارم غش میکنم امروز مهمون داشتیم از صبح...شنبه هم یک گروه دیگه میان... این از سال جدید و عید ژینا خانوم خیلی سعی کردیم از دوتاشون با هم عکس بگیریم اما نشد...طفلی ها خیلی خسته شدن از دست این مراسم عید دیدنی...
اون تخم مرغ خط خطی هم هنر عسلی مامانشه
[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 23:50 ] [ سلماز ]
بعد از ۱ ماه حالا تونستم بیام و یک ثبت خاطره ای بکنم خوب مهم ترین کاره این مدتم رفتن پیش مشاور و خرید کتاب روانشناسی برای رابطه ما و ژینا و رهام بود. نتیجشم این شد که زیادی حساس شدم و کارای ژینا زیاد ربطی به داداشش نداره و اقتضای سنش هست..مدته دیگه شاید این لجبازی ها به اوج برسن و باید خودمو و اماده بکنیم خوب دیگه اینکه خیلی خبرا قراره بشه شاید هم اصلا نشه پسرمم که دیگه اقا شده و قربونش برم دائم داره می خنده البته ژینامم دیگه خوب غذا می خوره و هر چند همه کاراش شده با کشمکش اما سره غذا دیگه خیلی کم بازی در میاره که دیگه منم زیاد گیر نمیدم...همیشه دیگه می گم خدارو شکر که سالمه و زیاد لاغر بودنش برام مهم نیست رهام دیگه به حرکت کردن وارد شده و قشنگ غلت میزنه ..روی دستاش وقتی به پشت خوابیده نیمه بلند میشه و یکمم میشینه..کلی سرو صدا در میاره و اغون باغون میکنه...عاشق صندلی غذا و تشک بازیشه...ساعتها بدون اینکه به کسی کاری داشته باشه توی اون دوتا سر گرم..اما عاشقه سرو کله زدنای ژیناس...هرچند این وسط مستا هم باهاش دردناک بر خورد بشه...ژینا باشه حتی با برخوردای سرسری و گاهی خطری عید هم که نزدیکه اخر این هفته شاید خبرای جالب بشنوم...مثل همیشه خداوندا مرا ان ده که ان به [ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 9:58 ] [ سلماز ]
۲۰ بهمن و پنجشنبه پیش تولد دخملکم بود دست مامان فهیمش درد نکنه با همکاریه هم تونستیم یک چیزی شبیه لباس سیندرلا بسازیم جالبه یک همچین لباسی یافت نشد با اینکه می دونم اگه به فکر درست کردن لباسای این پرنسس های دیزنی باشن حسابی فروش دارن...البته مادرکر داره اما نزدیک ترین راهش تا جایی که من میدونم میشه خریدشون دبی هستش. اما خیلی بهش خوش گذشت و کلی کادو گرفت جوری که مجبور شدیم اتاقش و تغییر دکراسیون بدیم... البته زیاد اینجوری خوشم نمیاد
اما از خاطرات اون شب بخوام بگم اینکه یک مهمونی کوچیک بود و پدر بزرگها و مادر بزرگهاش و خاله ها با شوهراشون و عمه جونش و دوستم لیلا و دختر نازش و همسرش بودن رهامم که طبق معمول در حاله همکاری و ارامش فکر کنم به همه خوش گذشت و شام هم سوپ سفید و پاچین سوخاری و لازانیا و چلو کباب داشتیم و ۳ تا دسر هم درست کردم..از میز شام عکس یادمون رفت بگیریم... کادویی هم که من براش گرفته بودم قبل از مهمونی باز شدش ولی قربونش برم خوشگل شده بود عین فرشته ها
ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 0:13 ] [ سلماز ]
دلم برای ژینام تنگه این روزها..گاهی سرکی می کشه به زندگیه ما..از پس دخترکه لجوج و نا ارومی که این روزها جای دختره لطیف و دوست داشتنیمون و گرفته..با تمامه عکس و العمل های بغض امیزش بازم خواستنی و دوست داشتنیه...گاهی یادش میره که داره باهامون می جنگه و ازمون نا امید شده انگار...
برامون از اون خنده های شیرین می کنه و دلمونو غرق شادی... رهامم هم این وسط مونده...نمی دونم بقیه چی کار می کنن..اما من انرژی کم میارم..نمی تونم گاهی به جفتشون برسم..رهام هم دیگه منو فقط برای خودش می خواد... اعتراض می کنه... می دونین جالبیش کجاس؟! همدیگرو خیلی دوست دارن و از دسته من و باباشون شاکی می شن کاش میتونستم یک سلمازه دیگه بسازم و برای ساعتهایی در روز ازش استفاده کنم... اگه همزادی از من سراغ دارین ادرس بدین نیاز دارم شدییییییییییییییییییییییید عکس ها هم در ادامه
ادامه مطلب [ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 0:57 ] [ سلماز ]
در پایان ۲۹ سالگیم..نیم ساعت ازش گذشته و نیم ساعته که وارده ۳۰ سالگی شدم...باورم نمیشه ..سنی که خیلی دوسش داشتم و منتظرش بودم..می دونم عجیبه ...کلا ادما عجیبن...
چه حسی دارم..نمی دونم...ولی قشنگ ترین لحظه امروز وقتی بود که درو خونرو باز کردم و دیدم ژینام با یک گله رزه قرمز پشته دره و برام داره تولدت مبارک می خونه!!! دیگه چی می تونم از خدا بخوام....
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 0:38 ] [ سلماز ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||